تینا سیلیگ، نویسنده کتاب “کاش وقتی ۲۰ سالم بود می دانستم”* ، یک بار  به دانشجویان خود در دانشگاه استنفورد آمریکا تمرین جالبی داده بود.

تمرین این بود: دانشجویان به چند گروه تقسیم شدند. به هر گروه ۵ دلار داده و به آنها گفته شد زمان اندکی در اختیار دارند تا با این پول اندک کار کنند و سودآوری کنند.

۵ دلار پول بسیار کمی بود. اما وقتی پای خلاقیت به میان بیاید، با کم ها هم می توان بیش ها را ساخت.

حالا ببینید دانشجویان چه کردند:

گروه اول) آنها تصمیم گرفتند کل آن ۵ دلار را نادیده بگیرند . استدلال شان این بود که این پول محدود ، باعث می شود فکرشان محدود شود. بنابراین تصمیم گرفتند با “صفر دلار” کار کنند. فکر جالبی به سرشان زد. آنها آخر هفته به رستوران هایی که صف های طویلی در مقابل شان شکل می گرفت رفتند. هر کدام شان نوبت گرفتند و وقتی نوبت شان نزدیک شد ، به کسانی که حال و حوصله در صف ایستادن را نداشتند فروختند.

اعضای گروه، فقط به کسب درآمد نپرداختند، بلکه تجربه نیز اندوختند. تجربه اول شان این بود که اگر دانشجویان پسر در صف بایستند و دانشجویان دختر، جای آنها را بفروشند، موفقیت شان بیشتر می شود.
تجربه دوم این بود که در رستوران هایی که نوبت را با دستگاه “پیجر” در اختیار مشتریان قرار می دهند، سود بیشتری نصیب شان می شود زیرا پیجری که نوبتش رسیده را با پیجر مشتریان عوض می کردند و دوباره آن پیچر را با پیجر بعدی و همین طور الی آخر.

گروه دوم) آنها در محوطه دانشگاه – که دوچرخه سواران زیادی دارد – مستقر شدند. به دوچرخه سوارانی که رد می شدند پیشنهاد دادند باد لاستیک دوچرخه هایشان را به رایگان کنترل کنند. اگر باد لاستیک در حد متعارف بود، از دوچرخه سوار خداحافظی می کردند ولی در صورتی که کم باد بود، در ازای تنها یک دلار، باد کنند.

آنها به تجربه دریافتند که اگر قیمت باد کردن لاستیک را (همان یک دلار) اعلام نکنند، مشتریان، پول بیشتری می دهند.

گروه سوم) این گروه بر روی والدینی متمرکز شدند که برای دیدن فرزندان خود به استنفورد می آمدند و طبیعتاً با محیط بیگانه بودند. اعضای گروه نقشه هایی تهیه کرد که بر روی آن، رستوران ها با ماژیک مشخص شده بود تا این افراد بتوانند به راحتی رستوران ها را پیدا کنند.

گروه چهارم) راه اندازی تیمی برای عکاسی از دانشجویان، کاری بود که این گروه انجام داد.

گروه پنجم) اعضای این گروه راهی یک پارکینگ شدند و شستن خودروها را برای درآمد زایی انتخاب کردند.

گروه های دیگر هم هر کدام خلاقیتی کاملاً متفاوت به خرج دادند، اما دو گروه اول و دوم، بیشترین سود را به دست آوردند و تا ۶۰۰ دلار سود کردند که در نوع خود یک رکورد محسوب می شود.

همان طور که می بینید نه فقط با سرمایه اندک که با دست خالی هم می توان کار و خلق سود کرد.
سرمایه ام کم است، چه کنم؟! / از استنفورد آمریکا تا شاگرد شیشه بُر آذربایجان
داستان واقعی یکی از میلیاردهای خودساخته ایرانی هم بسیار آموزنده است. او که چندی پیش درگذشت، در آذربایجان غربی  صاحب اموال و املاک و هتل و … بود.
او در دوران نوجوانی، نزد یک شیشه بُر شاگردی می کرد. بسیار فقیر بود ولی ادامه زندگی در فقر و شاگردی را دوست نداشت. فکر کرد که با دست خالی چه می تواند بکند؟
سرانجام تصمیم اش را گرفت و یک روز بعد از پایان ساعت کاری اش، راهی کوچه و خیابان شد و به شیشه های خانه ها و مغازه ها نگاه کرد. او در هر خانه و مغازه ای شیشه ای ترک خورده یا شکسته می دید، وارد می شد و می گفت که اگر مایل باشند، بدون آن که زحمتی برای صاحب خانه یا مغازه باشد ، می تواند شیشه بیاورد و خودش نصب کند.

مردم از این ایده استقبال کردند زیرا کار کوچکی مانند تعویض شیشه شکسته یا ترک خورده، در میان کارهای روزمره شان گم می شد و حالا پسر نوجوانی می خواهد کارشان را راحت کند… کار پسر نوجوان، مدت های زیادی همین بود و این اول راه برای یک فرد خودساخته بود و در نهایت او توانست با جمع آوری سرمایه اولیه و البته استمرار “متفاوت فکر کردن” یکی از میلیاردرهای ایرانی شود.

فرد مشابهی نیز در چین، با دیدن تابلوهای کثیف مغازه ها، تصمیم گرفت با دریافت مبالغ اندکی، تیمی برای تمیز کردن تابلوها به مغازه ها بفرستد. او اینک مالک یک شرکت بزرگ و پردرآمد است که کارش تمیزسازی تابلوهاست چرا که اکثر مغازه دارها، وقت، حوصله یا امکان تمیز کردن تابلوهایشان را ندارند.

می بینید که با ایده های کوچک می توان درآمدهای بزرگ داشت. هرگز نگذارید سرمایه اندک تان شما را از پیمودن راه موفقیت باز دارد. اتفاقاً اگر “خوب فکر کنید” پایین بودن سرمایه می تواند خلاقیت را بیشتر به کار اندازد. از فکر های عجیب و غریب هم اصلاً نترسید. حداکثر ضرری که می کنید این است که کارتان نمی گیرد ولی خلاقیت تان که ادامه دارد.
یادتان باشد بسیاری از بزرگ ترین و گران ترین برندهای دنیا با سرمایه ای اندک شکل گرفته اند.

پی نوشت:
* این کتاب در ایران با ترجمه محمدرضا آل یاسین و توسط انتشارات هامون منتشر شده است و خواندنش را به همه توصیه می کنیم.

منبع: عصر ایران